دخترم

برای عزیزترینم !... عزیز دوست داشتنی من سلام چه کیفی می کنم هنگامی که تو را در آغوش میگیرم و صورت زیبا و دوست داشتنی و کودکانه ات را نظاره گر میشوم ؛ چه حس خوبی است تو را داشتن ... تو عزیز دل منی ... همه وجودم ؛ من از همین حالا بودنت را احساس می کنم میدانم که الان پیش خدا هستی و روزی خواهی آمد عزیزم این را هم میدانم که آنجا پیش خدا گاه گاهی که دلت برایم تنگ میشودبه خواب های شبانه ام سرک میکشی و من احساس شیرین مادر بودن را از میان رویاهای شبانه ام به همراه تو تجربه میکنم عزیزم من آرامش و شادی و شعفی را که روزی با آمدنت برایم خواهی بخشی را احساس می کنم عزیزکم مادرت هنوز دختر است و برای مادر بودن اول باید همسر باشد اما تو خودت بهتر از من میدانی که هرکسی نمیتواند بابای تو شود پس برای اینکه یک بابای خوب و دوست داشتنی گل داشته باشی من باید همه حواسم را جمع کنم تا بابای عزیز دلم بهترین بابای دنیا باشد ...

برای دختر / پسر آینده ام از طرف مامانش

+چه لذتی دارد مادر بودن چه آرامشی میدهد نگاه کردن به چشم های پاره تنت و چه حس قشنگیست بوسیدن لپ های کوچولویش ... من از همین حالا دلم برایش تنگ شده است .

برچسب‌ها: دلانہ + نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۱۰ ساعت 0:23 توسط پری سآ | نظرات


این دلانه سرشار از عشق 12 سال پیش نوشته شد , و حالا ذره ذره وجودت در وجودم شکل میگیرد , میدانی ؟! با آمدنت بهترین احساس دنیا , مادر بودن را برایم هدیه کرده ای ... پاره تن من ! با شنیدن صدای تپیدن قلب کوچکت مست میشوم .. تصور به آغوش کشیدنت مرا از خود بی خود میکند .. تصور نگاهت , چشم هایت , دست های کوچولوی دوست داشتنی ات .. آخ که هر لحظه پیش تر از پیش دلتنگنت میشوم عزیزتزینم دختر نازنینم همه وجودم

به وقت 5 ماهگی تو دلم ..

قوت قلب

وجودت باعث یه حس خوب همیشگی توی قلبمه ..

مرسی که هستی !

دوست داشتن ..

اندازه دوست داشتن من ارتباط مستقیم با ظرفیت وجودی تو داره !

.0.0.

صرفا جهت گردگیری !

ناشی دوست داشتنی

چه ناشیانه سعی در انکار احساست داری وقتی از لا به لای حرف هایت هزاران دوستت دارم می‌بارد .. 

دل ت ن گ ی . .

دور شده ام خیلی دور از خود حقیقی ام از دلبستگی هایم از خواسته های روحی ام از آنچه که از اعماق وجودیم میخواهم باشم از آنچه که دلم پرواز میکند و اوج میگیرد با وجودشان و با ذره ذره وجودم حس میکنم کمبودشان را...انگار که معشوقم را گم کرده باشم دگرگون شده ام به یکباره منفجر شده ام .... دلم بدجور تنگ شده برای نوشتن برای حس و حال شاعری و پرواز دادن خیال .... روحم تشنه است تشنه آنچه که دلش با تمام وجود دوست دارد و من مانعش شده ام خسته هم هست از اینهمه کار و هیاهو و شلوغی های دنیای حقیقی خسته شده ...

چقدر دلم برای واژه ها تنگ شده برای اینجا که همیشه سرشار از آرامش است برایم ...

امروز تولدمهههههههههههههههه

happy birthday to me

دوره

هر زمانی حال و هوای مخصوص به خودش رو داره و الان که زمان مثل برق و باد میگذره هر چیزی یه دوره ی کوتاهی فرصتی برای خودنمایی پیدا میکنه و به سرعت گزینه های جدید و پیشرفته تر جایگزینشون میشن حتی در گذر زمان ارزش ها هم عوض میشن

چند سال پیش تر کلا با الان فرق میکرد و حال و هوای دیگه ای داشت .. صبح تو هوای سرد و گرگ و میش مجبور بودم از خواب بیدار شم و برم ترمینال و ازونجا هم دانشگاه اونموقع هایی که تنهایی میرفتم مسیر یکساعته تا دانشگاه رو کلی خیالبافی میکردم با هندزفری بیشتر آهنگای قمیشی رو گوش میدادم و میرفتم تو عالم شعر و ادبیات و به این فکر میکردم که امروز میخوام چه متنی بنویسم و یا احتمالا چه شعری بگم یه دفترچه کوچولو هم داشتم که هرچی به ذهنم میرسید زود ثبتش میکردم که بعدا لا به لای متن هام ازش استفاده کنم ..

گاهی وقتی اینترنت آنتن میداد یه سری هم به وبلاگ میزدم ببینم چ کسایی کامنت دادن .. تو اون حال و هوا بیشتر نوشته های مهراوه به دلم مینشست و با خوندن ولاگ یادداشت های عاشقانه اش کیف میکردم و انگیزم برای نوشتن دو برابر میشد اون راه یکساعته تا دانشگاه رو انقدر تو عالم خوش خیال غرق میشدم که اصلا نمیفهمیدم کی رسیدم ...

موقع برگشتن به خونه هم عوض رسیدن به درس و مشق پای کامپیوتر مینشستم و وبلاگم رو چک میکردم و با اشتیاق مطالب دوستای مجازی رو میخوندم و براشون کامنت میدادم ... اونموقع ها روابط بین دوستان مجازی خیلی خوب بود و رفت و آمد ها بین وبلاگ ها زیاد بود و کلا بازار وبلاگ نویسی گرم گرم بود ...

اون دوره هم گذشت و تموم شد و الان دوره دوره اینترنت موبایل و تلگرام و اینستاگرامه ... همه چی به سرعت در حال تغییره و باید دید تکنولوژی دیگه چه خوابایی برامون دیده ...

آرامش این روزها خیلی کم رنگتر شده ...

هوا سرد شده

همیشه گفتم پاییز بهترین فصل از همه ی فصل ها ست پاییز رو همیشه دوست داشتم آخه پاییز فصل خاطره هاست حال و هواش یه جور خیلی خاص و قشنگی تو دل برو و دلنشینه هرچند غم داره ولی قشنگه

1 2 3

چشمامو میبندم و خودم رو تصور میکنم

تو یه عصر پاییزی همراه نم نم بارون و هندزفری و  آهنگهای قدیمی و پر از خاطره

قدم میزنم و خاطره بازی میکنم قدم میزنم و لذت میبرم

همه صحنه های خوب پاییز های گذشته یکی یکی از جلوی چشمام رد میشن

هرکدوم یه حس خاص و متفاوتی دارن و تو هرکدومشون میشه زیبایی و عشق رو لمس کرد

بارون هنوز نم نم میباره برگهای خشک خیس میشن

من با یه دنیا خاطره از پاییز به راهم ادامه میدم

این خیال با پاییز هم یه خاطره میشه برای پاییزهای بعدی

 

: کی میخونتم ؟؟ میشه اینهمه یواشکی نباشین اگه هستین؟؟؟

. . . . . . . .   .......................

بید مجنون

دیدمت از آن دور

پیش آن بید بلند

قدم آرام آرم سوی تو برداشتم

همچنان که میشدم نزدیکتر

تو نمیدانی , بهر دیدار رخ همچو مهت

چه تپش ها میکرد دل من در سینه

قدم آخر شد

یک دم آن لحظه سکوت همه جا را پر کرد

گوئیا جز تو و من هیچ نبوده ز ازل

آن گل سرخی را که نهان بود ز پشت

گرفتم با تمام احساس رو به روی چشمانت

از ته دل آنچنان خندیدی

که به یکباره گسست از پی هم بند دلم

و فقط خوب نگاهت کردم ..

: پری سآ

پ . ن : دلنوشته ای که تبدیل به شعر شد

جنگ با استرس

استرس شده کابوس این روزهای من

برام دعا کنید که بتونم باهاش بجنگم و شکستش بدم .

نوشتن "

چقدر دلم تنگ شده برای نوشتن برای پرواز دادن روح و کیفور شدن ! چقدر غرق شده بودم توی دنیای شلوغ پر هیاهوی ماشینی ... نوشتن ؛ بازی با واژه ها و تولد حرف ها و جمله ها از بطن ذهن و دلم روحمو تازه میکنه دلمو جلا میده و پر از عشق میکنه...

منی که چند سالی دور مونده بودم از نوشتن و محروم شده بودم از لذتش وقتی اومدم اینجا و نوشته هامو خوندم یه حس خیلی خوبی بهم داد حسی که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم اما دوست دارم باز هم بنویسم از روزمرگی هام از آدمها از عشق و خیلی چیزای دیگه ...

تو این مدت که نبودم وضعیت وبلاگ نویسی خیلی تغییر کرده و متاسفانه دیگه مثل سابق نیست خیلی ها نوشتن رو گذاشتن کنار یا وقت و حوصله نوشتن ندارن اما با این وجود هستن کسانیکه هنوز هم  احساس و قلمشون ناب و دوست داشتنیه و عشق میکنی با خوندنشون ..... 

گاهی حس میکنی چقدر خسته ای

 گاهی بین موندن و رفتن میمونی با همه دلت میخوای بمونی ولی باید بری چون شاید ..

دلت سنگینی میکنه بغض خفت میکنه میری میزنی تو دل شهر و خیابونا میری و میری مقصد مهم نیست ففط میری تا این بغض لعنتی یکم کم بشه ولی هرچی میری و خیابونا و ماشینا و ساختمونای سربه فلک کشیده رو میبینی خوب نمیشی که هیچ حالت بدترم میشه خسته ای خیلی خسته .. خسته از همه چی از همه دنیااااا ....
شاید گاهی الکی الکی بهانه گیر میشیم شاید گاهی نمیتونیم شرایط رو درک کنیم وهی حساس مبشیم هیچ کس هم مقصر نیست همش تقصیر عشقه که درک و منطق سرش نیست و مثل یه بچه کوچولوی تخس بهونه گیر میشه گاهی هم شاید انتظار ما خیلی زیادی میشه
 امروز دومین باری بود که از فرط دلتنگی و دلگرفتگی نتونستم برم خونه تا دم کوچه مون رفتم و برگشتم سوار اتوبوس شدم و رفتم تا اون سر شهر توی هوای یخ یخ چقدر حس میکنم خستم خسته از همه دنیا و آدماش ....
پ.ن 2 : حذف شد
پ.ن 3 : چقدر دلتنگتم .....
پ.ن 4 : تقصیر هیچ کس نیست این وسط فقط عشق مقصره ... 
پ.ن 5 : وقتی حرفات زیادی میکنن پی نوشتا هم زیادی میشن ...
 
(شارژ نتم تموم شده 24 ساعته رایگان زدم فعلا نمیدونم کی تمدیدش میکنم)

دلم

دلم یه قالب خوب میخواد 

به نظرم یه قالب خوب با یه آهنگ مناسب میتونه کمک خوبی به نوشتن کنه و حس و حال تازه ای به آدم بده از قالبای آماده هم خوشم نمیاد بعد از چند روزی که میزارمشون دلمو میزنن دلم یه قالب متفاوت قشنگ میخواد فعلا ایده ی جدیدی هم به فکرم نمیرسه حوصله اینم ندارم دو سه ساعت بشینم پای سیستم انقدر قالب درست کنم تا یکیش بشه همونی که میخوام 

هنوزم باورم نمیشه ؛ امسال برای ارشد هم شرکت نکردم شاید تصمیم خوبی بوده شایدم نه ؛ ولی یکم برای خوندن دیر شده بود یکی هم شاید بعد از اونهمه سال درس خوندن یه سال مرخصی و درس نخوندن لازم بود برام .... فعلا برای کلاس های قرائت قرآن ثبت نام کردم از هفته بعد انشاالله کلاساش شروع میشه هفته پیشم برای آزمون حوزه با دوستم رفته بودیم دانشگاه که امتحانش به صورت مصاحبه ی شفاهی بود نتیجش هم آخر همین هفته مشخص میشه که اگه خدا بخواد و قبول بشم از این ترم کلاسای اونم میرم یکم سرم شلوغ تر میشه بهترم هست برام آخه بعد از تموم شدن مدرسه و درس و دانشگاه که الان مدت 9 ماه میشه هیچ کاری نداشتم نه درس نه دانشگاه و نه هیچ کلاس دیگه ای خب آدم خسته میشه از اینهمه راکد بودن ...

+ دلم بارون میخوااااااد از اون بارونای تند تند که من باشم و تو... با هم دست تو دست هم... 

م ن باشم و ت و ...

بعدا نوشت 1 : داره بارون میاد :) .. دلم تنگ شده بود براش  

بعدا نوشت 2 : از دروغ متنفرم حاضرم بمیرم ولی هیچ وقت دروغ نشنوم هیچ وقت !


دوستی ...

 اینجا هم برای خودش دنیاییست بعضی ها اسمش را میگذارند مجازی بعضی ها میگویند روابط دوستانه اش واقعی تر از دنیای حقیقی است بعضی ها دوستش دارند و یک سری دیگر نه !  همه ما همه ساکنان همین دنیای مجازی گاه می آییم و حرف هایمان را مینویسیم و خانه ی مجازیمان را پر میکنیم از واز ها و حرف ها و خاطره هایمان برای خودمان و مخاطبینی که طی چندین سال همراه ما و نوشته هایمان شده اند .. مینویسیم از هر چه دلمان بخواهد از زندگی از تحصیل از دوستانمان از خاطره هایمان مینویسیم از عشق از دوست داشتن و ... مینویسیم و و نوشته های دوستانمان را هم میخوانیم بعضی نوشته های آشنا را که با روح و دلمان بازی میکنند را با حس و حال متفاوت میخوانیم و از ته دل حسشان میکنیم و نوشته های دیگر را فقط میخوانیم ...

برای نوشتن یک مداد میخواهم و یک دفتر که از هر جایش که دلم بخواهد بنویسم ... هیچ گاه نوشته هایم نظم و ترتیب و قاعده ی خاصی نداشته اند هر کدام از حرف هایم در گوشه ای از دفترم نوشته شده اند اینطوری یک جورهایی حس میکنم واژه هایم زیر بند و حصار نیستند .... اما این روزها هر چه خواستم بنویسم نشد که نشد راستش تمرکز کافی و لازم برای نوشتن را گم کرده ام چند ماهی هست که وبلاگم متروکه و سوت و کور شده و به جز یکی دو نفر دوست مجازی با معرفت هیچ کس دیگری سراغش را نگرفته دوستانی که مدت دوستیشان به حتی بیشتر از یک سال میرسد با دو ماه نبودن و ننوشتن همه چیز را فراموش کردند شاید توقع من از این دنیا و ساکنانش و دوستانش بیشتر از حد بود شاید من فراموش کرده بودم اینجا اسمش از همان ابتدا هم مجازی بوده و هست که تمام روابطش حتی دوستی هایش مجازی است و هیچ گاه جای دوستی های دنیای حقیقی را نمیدهد با تمام این اوصاف همیشه استثناهایی هم وجود داشته اند و حتی توی همین دنیای مجازی هم هستند کسانی که ثابت کرده اند دوستی هایشان واقعی واقعی است و نبودن و ننوشتن و سر نزدن به خانه هایشان دلیل بر فراموش کردن دوستی هایشان نشده مثل یک دوست خوب مثل فاطمه

فاطمه با اینکه نبودم و نمینوشتم مرتب سر میزد و برایم کامنت مینوشت و خوشحالم میکرد اما دوستان دیگر ... 

 

این عکس هم هدیه همین دوست خوبه :)

دست در دست كسی، یعنی...

از دل و دیده، گرامی تر هم آیا هست؟
دست!
آری، ز دل و دیده گرامی تر؛
دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران‏قدرتر ست...

وه چه نیروی شگفت انگیزی‏ست!
دست هایی كه به هم پیوسته ست...

دست در دست كسی، یعنی:
پیوند دو جان!

دست در دست كسی، یعنی:
پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر، دانی،
دست؛ چه سخن ها كه بیان می‏كند از دوست به دوست...


" فریدون مشیری "

+++ بخاطر یه آدم عوضی مجبور شدم با اینکه اصلا دلم نمیومد سیم کارتمو عوض کنم...

لعنت به همه مزاحم تلفنیا که آرامش آدمو بهم میریزن !! 

+++ عاشق که باشی تردید نمیکنی! اگه شک داشتی اسم عشق رو اشتباهی رو حست نذار !!



یک روز کاااااااملا برفی

 امروز به روایت تصویر در شهر زیبای مااا :))

امروز انقدر بررررف اومد که اصن چند سال بود اینطوری زیاااااااااااااد نیومده بود :))) 

  

ادامه نوشته

همینجوری :)

این پست های عاشقانه ی ما یک وقتی خدای نکرده افکار و اذهان خانندگان عزیز را متحرف نسازدهاااا... انشاالله که همه در صراط مستقیم قدم برداریم باشد که رستگار شویم 

+ همینجوری گفتیم که گفته باشیم

++ از همه کسانی که (حقیقی و مجازی ) در این مدت خواسته و نخواسته باعث رنجش خاطرشان شدیم معذرت میخواهیم .. جونم رسمی نویسی رو نیگا

+++ کیا تو سایت کلوب عضو هستن ؟؟ اگه دوست داشتید بگین بهم

دوست

می آید حرف های آشنا میزند و می رود و من می مانم و هجوم افکاری که رهایم نمیکنند نمیدانم آخر مگر میشود با وجود آن همه فاصله اینقدر نزدیک بود و مثل هم ؟؟ شباهت سیرتی و صورتی و روحی و احساسی و عاطفی و حتی بیشتر از این ها ... این دو فرشته آسمانی عین هم اند ... خوب و مهربان و مغرور و دوست داشتنی و مشتی !! :دی .. مجازی و حقیقی اش که فرقی نمیکند من هر دو را دوست دارم 

دوستت دارم ...

دیشب خواب میبینم مسجد دانشگاه همان محل اعتکاف همیشگی را ..

و امروز پیامکی از طرف دانشگاه با این مضمون : 

"مراسم دعای عرفه سه شنبه 23 مهر ماه ساعت 14:30 مسجد بزرگ دانشگاه ... 

هیئت شهدای گمنام " ..

دعوت نامه را خود ِ خودش قبل از این پیامک برایم فرستاده

چه خدای خوبی دارم من ! دلبری ها و مهربانی هایش تمام نشدنی اند ...

خدا جانم .. عزیز دلم .. نهایت همه خوبی ها .. پاکی ها .. زیبایی ها .. 

من که خوب میدانم لایق اینهمه لطف و مهربانیت نیستم  

اما تو خوبی .. تو خدایی .. تو بخشنده ای .. تو سرَیعَ الرِّضائی ...

و من بنده ضعیفی که تنها کَس و تنها امیدش تویی ..

فدای نگاه های مهربانت ..  فدای دلبری های دوست داشتنی ات ..  

دوستت دارم ...

8

شمارش معکوس وصال آغاز میشود 

و من هر روز عاشق تر و مشتاق تر از روز قبل  

دیدارت را به انتظار مینشینم  و هوای خواستنت را نفس میکشم ..

تولدت مبارک ..

از دور دست ها ..

از کیلومتر ها فاصله هم میشود لمس کرد

عشق را ...

و 

محبت را ...

حتی اگر 

منشأش قلبِ مهربانِ  کسی باشد 

که هیچ گاه از نزدیک ندیده باشی اش !

مهر ماه یکی از آن روزهای دل انگیز پاییزی دو سال پیش بود که برای اولین بار وارد وبلاگت شدم ! تنها خواندن یکی از پست ها کافی بود تا قلم زیبا و آنهمه احساس پاکی که پشت واژه واژه حرف هایت نهفته بود مرا مجذوب خود کند و وادار به خواندن یکی یکی پست ها از ابتدای آرشیو نوشته ها ! 

با خواندن هرکدام از پست ها بیشتر و بیشتر عاشق نوشته ها میشدم و به دلم مینشستند... چه روزهایی که همراه صدای باران وبلاگ خودم با نوشته هایت همراه میشدم و حرف هایت را میخواندم و کیف میکردم و لذت میبردم ... با اینکه هیچ گاه از نزدیک ندیده بودمت اما بیشتر لحظه ها حضورت را حس میکردم ... حرف هایت همیشه برای من آشنا بودند .... 



به بهانه ی این روز قشنگ روز تولدت چند خطی برایت نوشتم هر چند دوست داشتم واژه هایم در خور و شایسته ی مهراوه ی عزیزم بانوی عاشقانه ها باشد اما بضاعت قلمم تا همین حد بود ... 

قدیمی ترین دوست ِمجازیِ حقیقی ام... مهراوه ی عزیزم !  " تولدت مبارک "

دوستدار همیشگی ات : پریسا .


  

باز من دیوانه ام مستم ؛ باز گویی در جهان دیگری هستم !

 و من هیچ گاه فراموش نخواهم کردم سحر گاه آن روز پاییزی سال نود را ... 
هوا هنوز تاریک بود و آسمان صاف و پر از ستاره ، چراغ های نورانی و سکوت دل انگیزی که بر صحن حاکم بود زیبایی های حرم را دو چندان می کرد ؛ لحظات آخر بود و باید جدا میشدم ... باید خداحافظی میکردم ... چاره ای نبود وقت رفتن فرا رسیده بود ... اما مگر میشد از آن همه عشق و خوبی دل کند ؟ .. در آن لحظات مقابل در ورودی شیخ طبرسی رو به روی حرم با دلی پر از اشک و حسرت قولی از امام خوبی هایم... از شما گرفتم ! قول گرفتم هر سال دعوتم کنید که دلم تاب نمی آورد دوری و هجرانتان را ... که بدجور نمک گیر خوبی هایتان شده ام ... من در آن روز پاییزی قول گرفتم از شما و امسال سومین پاییز پیاپی ای خواهد بود که مرا منِ حقیر ناچیز را به حریم با صفای حرمتان راهم میدهید  

دلم یک شب گوشه ای دنج از حرم تان را میخواهد که بنشینم و تا خود صبح برایتان درد و دل کنم از دلتنگی هایم بگویم.. از شادی هایم.. از دلخوشی هایم.. از درد هایم.. از همه چیز ... حرف هایم زیادی کرده اند ... سنگین شده ام آقا جان سنگین ... دلم سبک شدن میخواهد... دلم کمیل های دارالهدایه را میخواهد ... دلم باریدن مقابل ضریح تان را میخواهد ... دلم تنگ شده برایتان آقا جان ... دلم برای لمس شیرینی عشق تان تنگ شده ... دلم برای مهربانی هایتان .. برای نگاه تان تنگ شده ...

و باز هم از امروز روزها را تا روز دیدارتان یکی یکی می شمارم ... 

 + چند مدتی بود حال و هوای نوشتن نداشتم اما  پر از واژه و حرف میشوم اگر پای سخن سلطان خراسان در میان باشد  

سفر

اینم یه سری عکس هایی از سفرمون  

موقع رفتن سر راهمون تو زنجان یه سری به رختشور خونه زدیم و کلی عکس گرفتیم 

این مجسمه ها خیلی واقعی به نظر میرسیدن و چهرشون رو تقریبا شبیه چهره اصیل بانوان زنجانی ساخته بودن

1 و 2


یه سری عکس هم از سفر شمال مونده بود که همش گفتم یه پست راجبش بنویسم که متاسفانه فرصت نشد 

3 و 4

ادامه نوشته

سلاااام بچه ها

نمیدونید چقدر دلم براتون تنگ شده که ! خیلی خیلی خیلی ی ی ی ی

دوست داشتم میومدم میخوندمتون ولی این چند روزه اصلا فرصت نت اومدن پیدا نکردم

حالا هم که اگه خدا بخواد یه هفته ای میخواییم بریم مسافرت پایتخت 

زود برمیگردم میام پیشتون  خعلی دوستووووووووووووون داااااارم

+ کامنت دونی ِ بازه :)

+ ما بالاخره برگشتیم ،فعلا در مرحله دپرسی و دلتنگی بعد از سفر و جدایی بسر میبریم

بعدا میام مینویسم ;)

+ در ضمن دم همه اونایی که در نبودم اومدن و سراغی ازم گرفتن گرررررررم 

صندلی داغ و اینا ..

هر چی دوست دارید بپرسید !

به سوال هایی که خصوصی تشخیص داده شوند در وبلاگ هایتان پاسخ می دهیم

 

+ آهنگ وبمو خیلی دوست دارم

لینک ِ دانلود  آهنگ قهر و آشتی خواهران غریب

لینک ِ دانلود  آنا سنه قوربان اولوم 

ماه رمضونْ خاطره و حرفای خودمونی :)

روز اول ماه رمضون داشتم تو گوشیم صداهایی رو که از نواهای سحر ماه رمضونای قبل ضبط کرده بودم گوش میدادم، رسید که به دعای وداع با ماه مبارک با خودم گفتم اوووووووه حالا کو تا وداع تازه اول مهمونیِ خداست ! اما حالا دارم میبینم عین چشم بهم زدنی اومد و داره میره چقدر شوق و ذوق داشتیم برای شروعش... من عاشق ماه رجبم همچنین ماه های شعبان و رمضان... محرمم که دیگه جای خود داره ولی مثل اینکه هرچیزی رو که بیشتر دوست داشته باشیم زودتر از دست میدیم و تموم میشه ... خیلی دلم تنگ میشه برای این روزای قشنگ و پر از خدا ...

همین چند ماه پیش که همه ی فکرم شده بود امتحانات و فشردگی شون اینکه هر چه زودتر تموم بشه و ما دیگه خلاص بشیم کل ترم هم تو دلهره این بودم که چطوری میخوام طول مدت 3 روز پشت سرهم 4 تا امتحان بدم تقریبا میشه گفت نود درصد هم مطمئن بودم حداقل دوتا از این 4 تا رو میافتم ؛ امتحانات رو که پشت سر گذاشتم ْ نتایجش هم اومد تازه متوجه شدم من آدم روزای سختم :) چون نمرات این واحدام بیشتر از اونای دیگه بود ...(ولی یه حرفی میزنم بین خودمون باشه ! آخرشم تو حسرت یه نمره بیست ناقابل موندیم که موندیم :)) به هر حال هر چی که بود تموم شد و خِلاص ! حالا هم که همه نمرات تایید شدن باید برای گرفتن مدرک بریم دانشگاه احتمالا هم قرار بذاریم و با دوستان بریم که هم همدیگه رو ببینیم و هم اینکه یه تجدید خاطره ای بشه ... دلم تنگ میشه برای روزهای دانشجویی و دانشگاه... برای صبح زود هایی که تو هوای گرگ و میش میزدیم از خونه بیرون ْ میرفتیم دانشگاه و تازه کلی هم غر میزدیم :) برای سلف دانشگاه و گربه کوچولویی که همیشه دم در سلف منتظر بود بچه ها براش کالباس و گوشت و مرغ ببرن چیپس و پفک حتی ! برای نماز خونه اش .. برای کتاب خونه اش .. برای روزهای بارونی و درختای سیب و گیلاسش ! ..

قبل ِ ماه رمضون به بهانه استراحت بعد از امتحانات دیگه خیلی تنبل شده بودم اما واقعا الان دیگه باید یه تغییراتی تو برنامم بدم ! با دوستم مریم قرار گذاشتیم بعضی روزای هفته رو برای مطالعه ارشد کتابخونه بریم ، من که تو خونه اینترنت جان نمیذاره تخت و راحت بشینم پای درس و مقشم کتابخونه راحت ترم .. یه فکری هم باید برا مدرک کامپوتر بکنم و یه وقتی هم واسش سوا کنم ! بعد هم دوست دارم تو طــــرح 6 ترمی دروس حوزوی که کلاساش تو حوزهٰ دانشگاه برگزار میشه شرکت کنم اونطوری که من اطلاع دارم برای این دوره مدرک نمیدن ولی عوضش گواهی پایان دوره میدن اما ثبت نامش از بهمن شروع میشه و پذیرشش همراه امتحان و مصاحبه است ! حالا امتحانَ رو مشکلی ندارم مجبورم بخونم دیگه ولی از دوستانی که اطلاعاتی در مورد کیفیت مصاحبه و سوالاتی که میپرسن دارن خواهش میکنم که راهنماییم کنن .. ممنووووووون :)))))

بعدشم از نظر من به ضرس قاطع میتونم بگم این سریال دودکش یکی از بهترین سریالای طنزی بود که تا حالا دیده بودم و باور بفرمایید هیچ قومپوزی هم در نمیکنم در این مورد، لوقوز هم نمیخونم .. حرف دلم بود همین :)

+ یکی هم اینکه هدرمو دوست دارین عایا ؟؟  

+ هدیه : کلیک کنید.. 19 مگابایت

+ میدونین رے را .. کجا رفته ؟:(

+میشه دعام کنید ؟؟ خیلی محتاج دعاها تونم 

+ عیدتون مباااااااارک 

+ اصن نمیشه لو نرفت :(  خب دیگه مهم نیست :) ! 

عشق ...

میخواهم از عشق بنویسم از همان گوهر ناب ! همان گوهری که دلت را درگیر خودش میکند .. همه وجودت را دگرگون می سازد .. نگاهت را زیباتر می کند .. روحت را جلا میبخشد و در نهایت راه و  رسم پرواز را می آموزد... همان گوهری که هدیه ایست آسمانی از سوی خدا برای رسیدن به خوبی ها و تعالی روح و فهمیدن نادانستنی ها و درک زیبایی ها ... شاید در ابتدا از یک عشق کوچک زمینی شروع شود ؛ از یک دوست داشتن معمولی؛ و رفته رفته تبدیل به همان هدیه ای شود که از جانب خدا برای بندگان منتخبش فرستاده می شود تا با این گوهر ناب آمیخته شوند... تا با شراره های آتشینش بسوزند و گداخته شوند و جلا بگیرند و تازه شوند ... 

زمانی که خوب گداخته شدی و حسابی عاشق شدی و دل از کف دادی درست همان لحظه ایست که تردید هایت آغاز میشوند و سوالاتی که بواسطه همین تردیدها در درونت شکل میگیرند !
اینکه نکند این عشق زمینی آنقدر بزرگ شده باشد که بخواهد جای عشق آسمانی را بگیرد؟
نکند لحظه ای معشوق زمینی را بیشتر از معشوق آسمانی دوست داشته باشی ؟ 
و سوالاتی از این قبیل ! و اینجاست که بر سر دو راهی قرار میگیری واین را هم خوب میدانی که در آن واحد نمیشود عاشق دو معشوق بود !

برای پرواز باید سبکبال باشی... باید رها کنی... باید جدا شوی از همه متعلقاتی که فرصت پرواز و اوج گرفتن را از بالهایت میگیرند ... هر چند سخت باشد... هرچند درد داشته باشد... باید رها کنی ! این ها همه بهای عاشقی معشوق آسمانی اند برای رسیدن به خدا باید از خودت بگذری ... از همه ی خودت !

از تمام این ها که گذشتی...خدا را که انتخاب کردی... دچار که شدی ؛ نوبت به عاشقی خدا می رسد و از آن به بعد است که با همه وجودت درک میکنی معنای حقیقی عشق را... زیبایی را... لذت را... و میفهمی فاصله عشق زمینی و آسمانی را که اصلا قابل قیاس نیستند... غرق میشوی در لذت شیرینی عشقش که حالا دیگر با ذره ذره ی وجودیت حس میکنی این شیرینی ناب را ...  
دیوانه می شوی با دلبری هایش ... مست می شوی با نگاهش ... اصلا تمام میشوی در مقابل این همه خوبی و مهربانی و عشق ... 

پ.ن تکراری: از  + 

عاشقش شدم، رهایم کرد
یک آدم
عاشقم هست رهایش کردم
یک خدا
از آدم ها بگذر دلت را گنده تر کن
ناراحت این نباش که چرا جاده ی رفاقت با تو همیشه یک طرفه است
مهم نیست اگر همیشه یک طرفه ای
شاد باش که چیزی کم نذاشته ای
و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی

a href=

شب بیست و یکم ..

شب 21 ماه رمضان قرار بر این شده است افطار و احیاء را در امام زاده باشیم .. حدود یک ساعت قبل از اذان راهی میشویم ازدحام ماشین ها و ترافیک خیابان ها رسیدنمان را به تاخیر می اندازد ... روزه مان را همانجا توی ماشین باز میکنیم ... جاده امام زاده تاریک است و خوف ناک اما انتهای همین جاده تاریک پر از نور و زیبایی است و این را وامدار وجود نازنین حرم امام زاده است ... حیاط با صفایش تصویر صحن جمکران را مقابل چشمانم پدیدار میکند و دلم را میبرد سوی دیار عشق و صفا ... همانطور که گفتم قرار بر این بود برای مراسم احیا همانجا باشیم اما بنا به دلایلی نمیشود و بعد از زیارت و دوساعت حرم نشینی راهی خانه میشویم ، دلم میگیرد امشب شب بیست و یکم است شب شهادت است و من جا مانده ام انگار از قافله ...  

دلم اشک میخواهد ... دلم باریدن ناب میخواهد ... بی پرده بگویم دلم خدا میخواهد ...

شروع میکنم به خواندن دعای جوشن بی حس و حال و مستی! تلویزیون روشن است شبکه یک حرم امام رضا را نشان میدهد مراسم مداحی و روضه خوانی شب شهادت .. تصویر گنبد طلایی حرم همان ابتدا دلم را میبرد و قطره های اشک شروع به باریدن میکنند ... باز هم دلم تمنای بودن در حریمش را میکند .. با حسرت نگاه میکنم سیل جمعیت حاضر را و میدانم که چه لیاقت بالایی میخواهد اینچنین شبی کنار آقا بودن و احیاء گرفتن !.. مراسم قران سر گرفتن شروع میشود رو به قبله مینشینم و .. 

خدا جانم نگاهم میکنی ؟ دلم تنگ شده برای آغوشت.... قرآن روی سر میگذارم و میبارم و میبارم .. آغوشش نهایت ِ آرامش است ..

بعد از مراسم احیا و آماده کردن سحری مینشینم پای برنامه ماه ترین ماه شبکه دو چقدر امشب صدا و سیما بازی میکند با دل ما .. نجف اشرف .. حرم امیر مومنان حضرت علی علیه السلام و جماعتی که دست بر سر کوبان گرد حرم اند ... ضریح نزدیک ِ نزدیک است ... همینطور همراه خوردن سحری اشکهایم آرام آرام میریزند ... چقدر دلم میخواست من هم آنجا باشم ....
اما زهی خیال باطل من کجا و نجف کجا .. من کجا و کربلا کجا ...

+ قسمتی از نوحه آقای رمضانی که همیشه دلم را میسوزاند ...

" دوست و رفیقام چند دفعه رفتن حرم چطور دلت میاد یه بارم نرم ؟ 
مردن من بهتره از این زندگی دق کردم از اینهمه شرمندگی !
امیرم بی تو میمیرم بی تو میمیرم ...
خوش باشی آقا با زائرات....  خوش بگذره با مسافرات....  بین الحرمین قـهـرم  باهات
وای وای وای ...
آشتی کن امشب دوباره با نوکرت آقا جون اون علی اکبرت ... "

+  دانلود  کامل نوحه

شب 21 هم تمام میشود و امشب شب آخر است .. 

التماس دعا ... 


    

خدا ...

 من بنده بدیم ولی خدای مهربونی دارم و به کرم و بخشش امیدوارم ! 

خدایی که با وجود این همه بدی باز هم از درگاهش ردم نمیکنه .. 

خدایا امشب هوامونو داشته باش ... امیدمون به توئه ..


+ بچه ها خیلی برام دعا کنید ....