بید مجنون
دیدمت از آن دور
پیش آن بید بلند
قدم آرام آرم سوی تو برداشتم
همچنان که میشدم نزدیکتر
تو نمیدانی , بهر دیدار رخ همچو مهت
چه تپش ها میکرد دل من در سینه
قدم آخر شد
یک دم آن لحظه سکوت همه جا را پر کرد
گوئیا جز تو و من هیچ نبوده ز ازل
آن گل سرخی را که نهان بود ز پشت
گرفتم با تمام احساس رو به روی چشمانت
از ته دل آنچنان خندیدی
که به یکباره گسست از پی هم بند دلم
و فقط خوب نگاهت کردم ..
: پری سآ
پ . ن : دلنوشته ای که تبدیل به شعر شد
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۵/۱۱ ساعت 8:38 توسط پری سآ
|