دیدمت از آن دور

پیش آن بید بلند

قدم آرام آرم سوی تو برداشتم

همچنان که میشدم نزدیکتر

تو نمیدانی , بهر دیدار رخ همچو مهت

چه تپش ها میکرد دل من در سینه

قدم آخر شد

یک دم آن لحظه سکوت همه جا را پر کرد

گوئیا جز تو و من هیچ نبوده ز ازل

آن گل سرخی را که نهان بود ز پشت

گرفتم با تمام احساس رو به روی چشمانت

از ته دل آنچنان خندیدی

که به یکباره گسست از پی هم بند دلم

و فقط خوب نگاهت کردم ..

: پری سآ

پ . ن : دلنوشته ای که تبدیل به شعر شد