و من هیچ گاه فراموش نخواهم کردم سحر گاه آن روز پاییزی سال نود را ... 
هوا هنوز تاریک بود و آسمان صاف و پر از ستاره ، چراغ های نورانی و سکوت دل انگیزی که بر صحن حاکم بود زیبایی های حرم را دو چندان می کرد ؛ لحظات آخر بود و باید جدا میشدم ... باید خداحافظی میکردم ... چاره ای نبود وقت رفتن فرا رسیده بود ... اما مگر میشد از آن همه عشق و خوبی دل کند ؟ .. در آن لحظات مقابل در ورودی شیخ طبرسی رو به روی حرم با دلی پر از اشک و حسرت قولی از امام خوبی هایم... از شما گرفتم ! قول گرفتم هر سال دعوتم کنید که دلم تاب نمی آورد دوری و هجرانتان را ... که بدجور نمک گیر خوبی هایتان شده ام ... من در آن روز پاییزی قول گرفتم از شما و امسال سومین پاییز پیاپی ای خواهد بود که مرا منِ حقیر ناچیز را به حریم با صفای حرمتان راهم میدهید  

دلم یک شب گوشه ای دنج از حرم تان را میخواهد که بنشینم و تا خود صبح برایتان درد و دل کنم از دلتنگی هایم بگویم.. از شادی هایم.. از دلخوشی هایم.. از درد هایم.. از همه چیز ... حرف هایم زیادی کرده اند ... سنگین شده ام آقا جان سنگین ... دلم سبک شدن میخواهد... دلم کمیل های دارالهدایه را میخواهد ... دلم باریدن مقابل ضریح تان را میخواهد ... دلم تنگ شده برایتان آقا جان ... دلم برای لمس شیرینی عشق تان تنگ شده ... دلم برای مهربانی هایتان .. برای نگاه تان تنگ شده ...

و باز هم از امروز روزها را تا روز دیدارتان یکی یکی می شمارم ... 

 + چند مدتی بود حال و هوای نوشتن نداشتم اما  پر از واژه و حرف میشوم اگر پای سخن سلطان خراسان در میان باشد