گفته بودم می آیم !...

بالاخره اصرارهای من کار خودش را کرد آقاجان !...  خواب های شبانه ام تعبیر شدند  

بالاخره این دل بیتاب من آرام شد بالاخره دلم قرص شد

دیدی آخر کارت دعوت را گرفتم دیدی آقا جان راضی شدی به خانه ات راهم دهی ...  با همه روسیاهی هایم !..

گفته بودم دیگر طاقت دوریت را ندارم... گفته بودم وعده دیدار نزدیک است...

گفته بودم آقا جان گفته بودم می آیم !

درست 24 روز دیگر

در دل سرمای ماه آذر ...راستی آقا جان این موقع سال آنجا هم مثل اینجا سرد میشود ؟  

اصلا مگر میشود جایی شما باشید و کسی احساس سرما بکند

گرمای وجودتان تا همیشه نوازشگر زوارتان بوده و هست

از امروز تا 14 آذر یکی یکی روزها را میشمارم

خیلی دلم برایتان تنگ شده امام رضا جانم خیلی  ...

   

همیشه هست !

دلم گرفته ...  شب را با بغض می خوابم ... خواب می بینم... جای عجیبی است خیلی ها هستند... آدم های خوب خوب ؛ دعا میکنند... من دلم گرفته...  اشک هایم امان نمی دهند  بسان باران بهاری میبارند... نزدیک است خیلی نزدیک...  انگار که در آغوشم باشد... با همه وجودم حسش میکنم... به دیدنم آمده است شاید دل او هم تنگ باشد... نگاهم میکند...دیوانه میشوم... مست نگاه یار میشوم و اشک هایم اشک شوق  اشک عشق اشک سر مستی هستند

صبح که بیدار میشوم  احساس خلا می کنم دلم تنگ تر میشود...  دلم میخواهد  همیشه همه جا کنارم باشد بیتاب تر میشوم ... اینطور وقت ها نمیتوانم در خانه باشم... موبایلم را پر میکنم از آهنگهای سنتی  و راهی میشوم این آهنگ ها خیلی خوب هستند خصوصا زمانیکه دلت گرفته باشد

به دنبالش هستم دلم خیلی تنگ است... برای گرفتن کارت عضویت جدیدم راهی کتابخانه میشوم مستقیم میروم  اتاق ثبت نام... خانم متصدی کارت ها می گویند نیم ساعت بعد بیایم ؛ وقت نماز شده...  نیم ساعت شاید وقت مناسبی باشد برای دلبری کردن ... میروم نماز خانه را پیدا میکنم نمازم را میخوانم جای شما خالی خیلی میچسبد ... باز هم دلم میخواهد ببارم... دلم میخواهد قربان صدقه اش بروم... دلم میخواهد زار بزنم و برایش بگویم که چقدر دلم برایش ضعف میرود...  که چقدر دوستش دارم... اما من تنها نیستم آدمها نگاه میکنند نمیشود !  

بغض میکنم دلم تنگ تر میشود...  کاش من بودم و او تنهای تنها...  من و خود خود خودش

نیم نگاهی به ساعت موبایلم می اندازم بیشتر از نیم ساعت گذشته...  کیفم را برمیدارم و دوباره به دنبال کارتم میروم کارتم را میگیرم دیگر بیرون کاری ندارم باید برگردم...  راه کتابخانه تا خانه خیلی دور نیست اما من دلم گرفته ... راستش نمیدانم چرا اینطور موقع ها دوست دارم بیشتر سوار اتوبوس باشم یکجورهایی آرامم میکند... مسیر مستقیم تا خانه را با یک چرخش ۳۶۰ درجه ای تغییر میدهم

در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب

سر زکویت برندارم بر ندارم روز و شب

سرم را به شیشه پنجره اتوبوس تکیه دادم و اینها را گوش میدهم ... سرشار میشوم... سرمست میشوم... دیوانه میشوم... گمشده ام را پیدایش میکنم... نزدیک است خیلی نزدیک... همیشه بوده... اما گاهی من نمی توانم ببینم

موبایلم زنگ میخورد مادرم است : امروز برای ناهار دعوت شدیم خانه خاله جان بیا آنجا زحمت کشیده اند آش کشک پخته اند ...

/p font color=

طبیعت زیبا

ابر بود و بارون و برگهای رنگارنگ پاییزی و چشمه های سرد سرد...بوی خاک و گردوی خیس همه فضا رو پر کرده بود!  

 

تو یک روز پاییزی بارونی زدیم به دل طبیعت با اینکه هوا سرد بود و بنده هم سرما خوردم ولی حتی به سرما خوردنش هم می ارزید اصلا آدم مست میشد این همه زیبایی و قشنگی رو که میدید. واقعا چقدر خدا بزرگه چقدر مهربونه...  عاشقشم !

دیروز یه سری عکس هم گرفتم که فقط هم لینکی هام میتونن ببینن

p p

ادامه نوشته