یه وقتایی هم هست بی خود و بی جهت دلت میگیره مثل الان ِمن که اصلن نمیدو نی چرا و بابت چی ! تازه اگه یه نمه سرتم درد کنه که همه چی برا دلگرفتگی جور میشه هیچی هم دلگرمت نمیکنه یعنی اگرم بخوای خودتْ یه جوریی سرگرم کنی این سر درده مزاحمه ! 

گاهی وقتا دوست دارم در مورد دلتنگیام و دوست داشتن هام بنویسم گاهی هم از هرچی دلتنگی ِ بدم میاد ! راستی همه آدما اینطورین یا فقط من اینطور متناقضم ؟  همیشه یه سوالِ که ذهنمْ در گیر خودش میکنه ! ... اینکه چرا هیچ کس از راز دل معشوقین سر در نمیاره ؟.. اینکه چی تو دلشونه ؟ .. اینکه به چی فکر میکنن ؟ .. اینکه اصلا عشقی هست تو وجودشون ؟ .. اگه هست چرا بروز نمیدن ؟ .. اینکه اگه عشقی تو دلشون هست چطوری هجران رو تحمل میکنن ؟ .. اینکه اگه مجنون میگه " اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟ " راسته یا به خاطر دلخوشی خودش اینو گفته ؟ اینکه چرا با اینکه هممون ممکنه توزندگیمون تو هر دو جایگاه عاشقی و معشوقی قرار گرفته باشیم ولی چرا باز این سوالات بی جواب میمونه ؟ 

اگه تا خود صبحم بشینم اینجا باز هم سوال طرح میکنم ! از این سوال های بی جوابی که تا حالا هیچ جواب قطع به یقینی براشون پیدا نشده .... شاید اصلا خاصیت عشق بی خبری باشه ! شاید اصلا شیرینیش هم به همین باشه نه ؟ اینکه نه با عقلت بلکه با دلت مطمئن باشی .. اینکه جرات اینو داشته باشی که بی شک و تردید به حرف دلت اعتماد کنی ... اینکه با دلت رفیق باشی ...

+ آدمِ خوب که بد نمیتونه باشه ! :) 

+ نوای وب ..

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

            تا اشارات نظر نامه رسان من توست

                   گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

                            پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست