امشب هم از همان شب هاست 
از همان ها که من اسمش را گذاشته ام شب های بی قراری... بی تابی... مستی و دیوانگی...
از همان شب هایی که حسی عجیب و غریب و آشنا وجودت را در بر میگیرد
از همان حس هایی که دلت تنگ میشود و ضعف میرود برایش
از همان حس هایی که دلت آغوشش را میخواهد و نوازشش و نگاهش را ...
دوست داری فقط بنشینی و چشم در چشم نگاهش کنی و سر ریز شوی سرشار از عشق شوی و آن
را حس شیرین عشق را با همه وجودت درک کنی
دوست دارم عاشق باشم و می دانم بهای عشق اینچنین معشوقی زیاد است ..
اما چه کنم من میمیرم برای مهربانی هایش .. برای نگاهش .. برای خنده هایش .. 
دوست دارم بیشتر برایم لبخند بزند
بهای عاشقی اش هر چقدر هم که باشد با جان و دل می پذیرم ....
من دوستش دارم او هم دوستم دارد و این قشنگترین اتفاق دنیاست
و همین که تنها او را داشته باشم برایم کافی است
 ...