نیمه دوم اسفند هم گذشت ..  بوی بهار هر لحظه بیشتر و بیشتر به مشام میرسد .. ترافیک خیابان ها شلوغی کوچه و بازار .. شکوفه های کوچک درختان و آواز گنجشکان .. همه و همه نوید آمدن بهار را می رسانند .. همه از شور بهار می گویند 

مادر از کارهای عید و خانه تکانی هایش میگوید ..پرده ها باید شسته شوند .. حواست باشد پنجره ها باید برق بیاندازند .. دکوراسیون خانه کلا باید عوض شود .. 

فاطمه از خریدهایش حرف میزند و پدر هم از خستگی های کار آخر سالش میگوید و .....

راستی می گویند عید برای بچه ها است .. برای تمام بچه ها که لذت میبرند و طمع خوش بهار را با همه وجودحس می کنند 

اما من مطمئن نیستم...

مطمئن نیستم برای تمام بچه ها این چنین باشد ...

برای آنهایی که به جای شوق سال نو در فکر درد سرنگ های بی رحم بر تن نحیفشان هستند .. به یاد دوستانی که تا چند وقت پیش در کنارشان بودند و اما حالا جایشان خالی است .. بچه هایی که دیگر پوشیدن لباسهای سال نو خوشحالشان نمیکند .. آنهایی که مدت هاست با طعم تلخ درد آشنا هستند .. آنهایی که حتی نای اشتیاق برای آمدن بهار را هم ندارند ....... 

آنها عید را نمیفهمند .. درک نمیکنند .. لذت نمیبرند .....

بچه های سرطانی تنها چیزی که خوب می فهمند درد است !